صفحه ویژه شهید حمید حکمت پور (کارشناس مدیریت حراست دانشگاه فردوسی)

phoca thumb l hekmatpour 8hekmatpour

نام: حمید

نام خانوادگی: حکمت پور

نام پدر: غلام محمد

تاریخ تولد: 1343/2/3

محل تولد: مشهد

تاریخ شهادت: 1366/2/26

محل شهادت: ماووت (ارتفاعات گولان در غرب كشور (عملیات کربلای 10))
محل شهادت: مزار: ‌مشهد ـ بهشت رضا (ع)

مقطع تحصیلی: دبیرستانی

شغل: کارشناس حراست دانشگاه فردوسی

حضور در عملیات های:

رمضان، والفجر مقدماتى، والفجر 4، والفجر 5، خیبر، كربلاى 2، كربلاى 4، كربلاى5، كربلاى 8 و كربلاى 10

مجروحیت ها:
از ناحيه ران چپ در عمليات رمضان
    از ناحيه دست چپ در عملیات والفجر مقدماتى
    از ناحيه كتف راست در عملیات خيبر
مسئولیت:
فرمانده واحد اطلاعات لشكر 5 نصر

زندگی‌نامه


شهید حمید حکمت‏ پور در اردیبهشت ماه سال 1343 در خانواده‏اى مذهبى در شهر مشهد به دنیا آمد. پدرش غلام‌محمد، فرش‌فروش بود و مادرش سهری نام داشت. در شش سالگى همراه خانواده‏اش توفیق زیارت و تشرف به کربلاى معلا را یافت. وى پس از پشت سرگذاشتن دوران ابتدایى و راهنمایى در حالى که در سال اول دبیرستان تحصیل مى‌کرد براى اولین بار عازم جبهه گردید و پس از شرکت در عملیات رمضان از ناحیه ران چپ مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در بیمارستان 17 شهریور بسترى شد. پس از بهبودى دوباره به جبهه رفت و در حمله والفجر مقدماتى از ناحیه دست چپ مجروح گردید. او مدتى به فعالیت‌هاى خود در پشت جبهه ادامه داد و در مسجد حمزه(ع) مسؤول بسیج پایگاه شد. در عملیات والفجر 4 و 5 مختصر جراحتى برداشت و درحمله خیبر از ناحیه کتف راست مجروح شد. وى در عملیاتهاى کربلاى 5،4،2 و 8 به طور کامل شرکت کرد و حدود 17 ماه قبل از شهادت از طرف بنیاد شهید انقلاب اسلامى به دانشگاه فردوسى مشهد معرفى و در حراست دانشگاه مشغول به کار شد.
 سرانجام در حمله کربلاى 10 در واحد اطلاعات و عملیات لشکر 5 نصر ، در یست و ششم اردیبهشت 1366، با سمت فرمانده دسته در کلان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پهلو به شهادت رسید و مدت 45 روز جنازه ایشان، مفقود بود. مزار او در گلزار بهشت‌رضای زادگاهش واقع است.

 

وصیت‌نامه


«... بارالها! با تمام وجودم مى‏‌گویم که خمینى بر حق و در راه توست و تا آخرین قطره خون از او حمایت خواهم کرد که این راه حمایت از دین و مکتب است. بارالها! من براى کسب مقام و جاه به جبهه نیامده ‏ام، براى حفظ مکتب و دین آمده‏ ام و حاضرم خون ناقابلم را در این راه تقدیم کنم. خدایا! این بنده ناچیز را بپذیر و مرگم را شهادت در راه خودت قرار بده. خدایا ببخش گناهانى را که پرده عصمت مى‏ درد. چنانکه از من سؤال کنند کدام راه را دوست دارى، مطمئناً باقلبى آکنده از عشق خواهم گفت: »راه خمینى که تداوم بخش راه حسین سرور شهیدان مى‏ باشد، و در این راه تا نثار جان حاضرم، زیرا رضاى تو در این طریق است«.
 وصیّت مى‏کنم مرا در بهشت با صفاى رضا)ع( دفن کنید و در سنگ مزارم بنویسید سرباز امام زمان حمید حکمت پور. نمى‏ دانم خدا چه سرانجامى براى من مقدّر کرده است، ولى امیدوارم مرا در صف شهداى اسلام قرار دهد. پدرم و مادرم، برادرانم و خواهرانم شما را دوست دارم. امیدوارم بعد از شهادتم براى من گریه نکنید. همه براى سرور شهیدان حسین‏ بن ‏على)ع( و یاران باوفاى او گریه کنید. اى کاش دوست و فرزند خوبى در خانواده بودم. همه شما الحمداللَّه در خط اسلام هستید و باید باشید و خواهید بود. تا آخرین نفس یاران امام عزیز باشید، همچنانکه هستید.
 دوستان من، انقلاب ما خون مى‏ خواهد تا استوار و پیروز گردد. همچون انقلاب سرور شهیدان حسین‏ بن‏ على(ع) که هنوز خون آن شهیدان در حال جوشش است و الان همان تکرار شده، دین و مکتب در خطر نابودى قرار گرفته، باید با دادن خون آن را یارى و در دنیا پرچمش را به اهتزاز در آوریم. براى یارى دین و مکتب و امام عزیز، رهبر انقلاب اسلامى ایران باید قاطع‏تر و جدى ‏تر تصمیم بگیریم. من شما را دوست دارم و مى‏ خواهم در قبال این دوستى ادامه دهنده راهم و راه تمام شهیدان باشید.
 سخن با آنهایى که از تمام مسائل جنگ و اسلام بى‌‏نصیب هستند، این انقلاب حق است و با خون خیلى از یاران و فرزندان سلحشور این امت که برزمین ریخته شده آبیارى شده است. شما هم خود را هماهنگ انقلاب کنید تا از این فیض بى‏‌بهره نمانید.
 خداوندا! رشته افکارم را در کدامین سو بگسترانم، سخن از چه بگویم تا در چارچوب محدود فکرم بتوانم درک کنم، عظمت بى‏‌پایان تو را از چه بُعد بررسى کنم. هدف را، انقلاب را، انقلابى که در مدت زمان کوتاهى جهان را به لرزه در آورد، با چه زبانى بگویم فقط از کوتاهترین راه که مى‏ توان به معبود و خالق خود رسید مى‏ خواهم اتصال را برقرار کنم که آن جز شهادت در راه او نیست.»

خدايا! به حرمت فاطمه زهرا (عليها السلام)، به آبروي فاطمه و پدر فاطمه، فاطمه و شوهر فاطمه، فاطمه و يازده فرزندان فاطمه، مرگم را شهادت در راه خودت قرار بده و عمر طولاني به امام عزيز مرحمت بفرما.
والسلام

پسرتان حميد حكمت پور اسفند 1365

خاطرات

عاشق امام

عاشق و دلباخته امام خميني (ره) بود و مي‌گفت: خدايا از عمر امثال من كم بنما ولي عمر امام عزيز را روز به روز طولاني‌تر بگردان. می گفت: مي‌دانم جبهه به امثال من نياز دارد، چون از مسائل مختلف آگاهي لازم را دارم. تا آخرين قطره خونم از امام عزيز و راه او كه همانا راه سرور شهيدان حضرت ابا عبدالله است دفاع مي‌نمايم و چنانچه لايق باشم خون ناقابلم را در اين راه براي حفظ مكتب و امام عزيزم فدا خواهم كرد. من بسيجي‌ام و فقط براي رضای خدا و ياري دين در اين راه پاي مي‌گذارم.

راوی: پدر شهید

کمک به جبهه

اگر 10 هزار تومان داشت 9 هزار تومان آن را به فقيران و كساني كه محتاج بودند مي‌داد و مي‌گفت فعلاً هزار تومان برايم كافي است.
پس از 11 ماه حضور در جبهه و نبرد با متجاوزان، به مشهد ‌آمده بود. جهت دريافت حقوق به سپاه رفت. از مبلغ 22 هزار تومان كه به او دادند 2 هزار تومان را برداشت و مابقي را به جهت تقويت جبهه پرداخت نمود.

راوی: پدر شهید

فداکاری

در عمليات والفجر مقدماتي، بر اثر اصابت تركش خمپاره به دست چپ و پشتش مجروح مي‌شود. دست متلاشي شده‌‌اش را به گردن مي‌گيرد و پياده به راه مي‌افتد تا به پشت خط می رسد.. راه زيادي را مي‌رود و خون زيادي از بازو و پشتش مي‌ریزد به طوري كه  بي حال مي‌شود و روي زمين می افتد. در تاريكي شب يك نفر رزمنده كه گويا سيد هم بوده در حال عبور پايش به حميد مي‌خورد و او را مي‌بيند و تصميم مي‌گيرد او را به عقب برگرداند. در مسیر راه آمبولانسی نزدیک می شود و راننده اش آنها را مي‌بيند و به بيمارستان مي‌برد. دست چپ حميد را به علت زياد متلاشي شدن قطع مي‌كنند.
از بيمارستان شيراز تلفن مي‌زند و مي‌گويد مجروح شدم. به او گفتم من ديشب خواب ديدم كه دستت قطع شده است. آن موقع گفت دست چپم قطع شده.
به شيراز رفتم و در بيمارستان به دنبالش گشتم. پس از تحقيق زياد او را پيدا كردم و او را در حالي ديدم كه نشسته و با قاشق سوپ به دهان مجروح ديگري كه دو دست، چشمانش و يكي از پاهايش را از دست داده بود مي‌رساند.
با ديدن آن منظره از قطع شدن دست فرزندم يادم رفته بود و از گذشت و فداكاري حميد خيلي به خودم مي‌باليدم.

راوی: پدر شهید

صف شهدا

شب ها مدام با پروردگار خودش در راز و نياز بود. در منزل هيچ‌گاه روي تشكی كه مادرش براي خوابيدن او پهن مي‌كرد نمي‌خوابيد. پرسيم چرا روي تشك نمي‌خوابي؟ گفت: مي‌ترسم عادت كنم و چند شب ديگر كه داخل سنگر روي زمين مرطوب مي‌خوابم ناراحت شوم. گفتم: به اندازه كافي در جبهه حضور داشتي و يك دست خودت را هم براي اسلام داده‌اي، چنانچه سركارت حاضر شوي باز هم خدمت به اسلام كرده‌اي. گفت: اگر شما فقط يك مرتبه با من به جبهه بياييد و ببينيد كه اين صداميان چه جناياتي در مورد خانواده‌ها كرده‌اند. ديگر نخواهيد گفت به جبهه نرو ، خودتان هم به جبهه مي‌رويد. خداوند ما را در هر مكان و زمان يار و ياور است و آرزويم اين  است كه اگر خداوند صلاح بداند در صف شهدا قرار بگيرم.

راوی: پدر شهید

جواب سلام

شبي در خواب ديدم كه به حرم امام رضا (ع) مشرف شده‌ام و زيارت نامه مي‌خوانم. وقتي كه در زيارت وارث رسیدم به «السلام عليك يا انصار رسول الله»‌ دیدم فردي از ميان جمعیت بلند ‌شد و پاسخ سلام را داد. زياد دقت نکردم و مجدداً گفتم:‌ «السلام عليك يا انصار رسول الله». باز دیدم كه همان فرد جواب سلام را داد. دقت کردم و دیدم برادرم حميد است. به او گفتم: در ميان جمعيت خوب نيست شما  اين كار را می كنيد. گفت: شما سلام كرديد و ما هم جواب داديم، ديگر ناراحت شدن ندارد.

راوی: خواهر شهید

جبهه به من احتیاج دارد

وقتى مدیر واحد مربوطه به ایشان مى‏گوید: «شما به اندازه خودتان خدمت کرده ‏اید، دیگر لازم نیست به جبهه بروید«. ایشان نامه‏ اى مى ‏نویسد که: »جبهه به من احتیاج دارد باید بروم و این شغل نمى‏ تواند مانع من شود».
 سرانجام در حمله کربلاى 10 در واحد اظلاعات و عملیات لشکر 5 نصر ، هدف خمپاره دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید و مدت 45 روز جنازه ایشان، مفقود بود.

راوی: دوست شهید

همت مردانه حمید

يك شب كه از عمليات كربلاي 5 برمي‌گشتيم، همه بچه‌هاي واحد اطلاعات با يكديگر بوديم. در وسط راهمان مي‌بايست مقداري از راه را با شنا از آب عبور مي‌كرديم. با گذشتن از آب، بعد از ساعتي به قرارگاه رسيديم. وقتي بررسي كردم ديدم از حميد اثري نيست. از دوستان سئوال كردم گفتند: با ما بود. خلاصه حميد پس از سه ساعت تأخير آمد. گفتم: ما را نگران كردي، كجا بودي؟ گفت: از آب كه مي‌گذشتيد هيچ چيزي نديديد؟ گفتم: نه،‌ چطور؟ گفت: وقتي شناكنان مي‌گذشتيم ديدم جنازه چند نفر از برادران شهيدمان روي آب هستند. به محض اينكه از آب بيرون آمدم طنابي تهيه كردم و به يك نخل خرما بستم و سر طناب را قلاب زدم و وارد آب شدم. قلاب را به پاي اجساد شهدا مي‌بستم و از آب خارج مي‌شدم و آنها را از آب بيرون می كشيدم.
كنار آب رفتيم و ديدم حدود هجده تا جنازه شهيد را از آب بيرون كشيده بود. باعث حيرتمان شده بود، چگونه با یک دست این کار را انجام داده بود. هيچ نبود مگر ايمان و اراده قوي حميد.
اگر كسي در خط مقدم جبهه و در نزديكي دشمن شهيد مي‌شد حميد با اراده قوي شبانه مي‌رفت و پیکر مطهر شهید را مي‌آورد. بارها و بارها جنازه شهدايمان را از بین صخره‌هاي غرب و يا در هواي گرم جنوب به پايگاه آورده بود.

راوی: موسوی (فرمانده واحد اطلاعات عملیات لشکر پنج نصر)

دستغیب!

حمید حکمت پور در لشکر معروف بود به دستغیب. زیرا یک دست او تقریبا ار شانه قطع شده بود. او نسبت به بقیه از بالا شهری ها بود و خب روحیات خاص خود را داشت مثلا به مسایل بهداشتی حساس تر بود و همیشه به کسانی که بهداشت را کمتر رعایت می کردند مجبور به تذکر می شد. من فکر می کردم این حمید که تکلیف خود را انجام داده و دستش را هم داده برای چه آمده دوباره جبهه؛ او که حتی ممکن است در ابتدایی ترین نیازها خویش مشکل داشته باشد. گاهی فکر می کردم این حمید کمی هم مغرور است چرا که  نسبت به بعضی از کار های ما حساس هم بود.
یادم رفت بگم چگونه او با یک دست کارهایش را انجام می داد. در خیلی از کارهایش از دهان و دندان بعنوان آن دست قطع شده استفاده می کرد مثلا همیشه گلنگدن اسلحه کلت را با دهان می کشید و اسلحه را مسلح می کرد. که واقعا کاری مشکل است ولی او این کار را با مهارت خاصی انحام می داد.

راوی: دکتر سید احمد محدث

بعضی‌ها رعایت نمی کنند!

 در آن زمان بچه ها آموزش غواصی می دیدند و چون هوا سرد بود گاهی بعضی ها نمی توانستند خود را نگهدارند. یک شب که کسی در موقعیت نبود رفتم حمام ؛ حمید را دیدم که داشت حمام را تمیز می کرد و اتفاقا من که رسیدم آنجا یکی از دوشها در اوج کثیفی بود که از دستشویی ها هم بدتر بود حمید داشت آنجا را تمیز می کرد . باورم نمی شد حمید که الان یکی از فرماندهان ومسئول آنجا بود و از منظر من مغرور، اینچنین داشت آنجا را پاک می کرد. من را که دید، خیلی خونسرد فقط گفت: نمی دانم چرا بعضی ها رعایت نمی کنند. و خیلی عادی با موضوع برخورد کرد که یعنی کاری که من می کنم عادی است.

راوی: دکتر سید احمد محدث

حرفی نباشد!

 در یکی از شب های عملیات کربلای 5 من مامور شدم که یک نفربر را که داخل آن گروه امداد بودند را به صحنه درگیری ببرم. داخل نفربر شدم نیروهای امداد تا من را دیدند شروع کردند به اعتراض که آقا یکبار ما رفتیم جلو پیدا نکردیم اگر شما هم بلد نیستی ما را نبر. با این حرف ها من اعتماد به نفسم را از دست دادم و از نفربر خارج شدم که حمید را دیدم گفت چی شد؟ ماجرا را که تعریف کردم با من به داخل نفربر آمد و تا خواستند نیروها حرفی بزند  با جدیت مدیریتی گفت حرفی نباشد و به راننده گفت حرکت کن. وبه من یاد داد در آن زمان نباید با اعتراض آنها اعتماد به نفسم را از دست بدهم.

راوی: دکتر سید احمد محدث

در خطر نابودی هستید!

بعد از عمليات كربلاي 5 كه به خانه برگشته بود، ديدم خيلي شاد و خندان است. گفتم جريان چيست؟ گفت: در اين عمليات تلافي 5 سال تجاور صداميان كافر را در آورديم. در ادامه گفت: پس از پيروزي در عمليات،  شبي در كنار درياچه ماهي در وسط نخلستان‌ها خوابيده بودم. در عالم خواب آقاي بزرگواري را ديدم كه فرمودند: حميد مواظب باش، شما درخطر نابودي هستيد. از خواب پريدم و با دوربين مادون قرمز از روي دكلي كه 60 متر ارتفاع داشت و آن را از  عراقي‌ها گرفته بوديم بالا رفتم. با دوربين اطراف را بررسي مي‌كردم و ناگهان متوجه شدم از يك طرف عراقي ها براي پاتك زدن به صورت سينه خيز به طرف ما مي‌آيند. فوراً پايين آمدم و فرمانده را بيداركردم و با هم مشورت كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه بصورت مثلثي نيروها را آرايش دهيم، كليه برادران در وضع مثلثي كه ضلع تحتاني آن باز بود به حالت آماده قرار گرفتند و من روي دكل با دوربين و بلند گو قرار گرفتم.
پس از ورود عراقي‌ها به داخل مثلث، ضلع تحتاني آن را بستيم. با گفتن تكبير من در بلندگو، شروع به تير اندازي كرديم و همه عراقي ها را كشتيم و بدين طريق با راهنمايي حضرت مهدي (عج) و ياري پروردگار، از يك تله خطرناك كه براي ما چيده بودند نجات يافتيم.

راوی: پدر شهید

بارها استعفا داده بود!

انقلاب اسلامی روزهای سخت و مشکلی را در پیش رو داشت، سال 58 بود که ملّت غیور ایران برای شرکت در انتخابات اولین دوره مجلس آماده می شدند. احزاب و گروه ها کاندیداهای خود را با تبلیغات وسیع به مردم معرفی می نمودند. جامعه روحانیت، گروه های مختلف مثل منافقین و ... هر کدام از طریق پوستر، سخنرانی و ... تبلیغ می کردند. حقیر نیز تبلیغات جامعه روحانیت مبارز را عهده دار بودم و از طریق مسجد محل با برادران همکاری می نمودم. مدتی بود که در منطقه فعالیت های تبلیغاتی ما، متوجه پاره شدن پوسترها و نصب پوسترهای جدید و کاندیداهای سازمان منافقین بودیم و هر چه تلاش می کردیم که فرد خاطی یا افرادی که اقدام به این کار کرده بودند را بیابیم موفق نمی شدیم. شب و روز حتی در نیمه های شب با گشت زنی و تلاش های پیگیر در منطقه نیز موفق به دستگیری آن ها نشدیم، اما فعالیت های تبلیغی آنها ادامه داشت، بدون اینکه کسی متوجه بشود چه گروهی در حوزه فعالیت های پایگاه مسجد محله ما به نفع منافقین تبلیغ نموده و شعارنویسی و نصب پوستر می کند. روزها می گذشت و هر چه به انتخابات نزدیکتر می شدیم تبلیغات بیشتر می شد تا اینکه در نیمه های یکی از شبه ای روشن و پر ستاره خداوند، این رادمرد را دیدم که ....
در ابتدا باورم نمی شد، جوانی از خانواده مذهبی، متعهد، اهل نماز، و همه فرایض دینی و مذهبی بود. خود را به او رسانده و کمی در مورد این کار او و تبعات چنین تبلیغاتی در نظام مقدس اسلامی برایش شرح دادم و اینکه با این عمل خدای ناکرده اصالت و قدامت خانواده اش زیر سؤال می رود و ... بعد از مدتی نصیحت بدون اینکه پاسخی بدهد در تاریکی شب به منزل بازگشت.
حقیر نیز بدون اینکه مطلب آن شب برای کسی بازگو کنم به پایگاه بازگشتم. روزها می گذشت و انقلاب اسلامی ایران با پشت سر نهادن همه مشکلاتش بحمداللّه جلو می رفت. با شروع جنگ تحمیلی بعضاً او را از دور می دیدم و تنها با یک سلام و احوالپرسی کوتاه از کنار یکدیگر می گذشتیم تا اینکه متوجّه شدم که خانواده اش از محله ما نقل مکان نموده اند. چند سالی از جنگ تحمیلی گذشت تا اینکه خداوند مقدر نمود و توفیق حاصل گشت تا به منطقه جنگی اعزام شوم. در یکی از روزهای بارانی زمستانی سال 65 در جاده اهواز جلوی پادگان شهید برونسی در انتظار وسیله ای بودم که خود را به شهر برسانم. تا مدتی از وسیله خبری نبود و حقیر همچنان در هوای شرجی و بارانی آن منطقه انتظار می کشیدم که ناگهان دیدم شخصی از پایین جاده به بالا می آید. با خود گفتم: احتمالاً از برادران رزمنده می باشد و قصد رفتن به اهواز را دارد. آمد و کنارم ایستاد و سلام کرد. صورتم را برگرداندم و چهره غبار گرفته و سیه چرده حمید را با محاسنی کوتاه که اورکتی هم بر روی دوشش انداخته بود، دیدم. بعد از سالها دوری و ندیدنش، جواب سلامش را دادم و با همدیگر روبوسی کردیم. من از دیدار او در آن منطقه با آن وضع ظاهری خاص رزمندگان اسلام متعجب شدم. کمی که دقت کردم دیدم که یکی از دستانش قطع شده است. حال عجیبی در من پیدا شد. یکدفعه متوجه خودروی سپاه شدم که در جلوی ما ایستاده بود. هیچگونه حرفی نمی زد، تا اهواز با او صحبت کردم و فقط فهمیدم که در اطلاعات و عملیات لشکر 5 نصر از شاخصین است. در پادگان 92 از یکدیگر خداحافظی کردیم و سپس به او گفتم: حمید تو دین خود را ادا کردی چرا به مشهد برنمی گردی؟ تنها نگاهم کرد و لبخندی زد و هیچ نگفت و رفت و من هم به مقر خود در پادگان برگشتم امّا او را نشناختم و درک نکردم. تنها به این فکر بودم که چطور شد که او در سال 58 و 59 چنین بود و حالا ...
بدون توجه به این تحول عظیم به سادگی از کنارش گذشتم و نفهمیدم چه کسی را دیدم تا او را درک کنم. پس از مدتی خدمتم در منطقه تمام شده و به مشهد و محل کارم برگشتم تا اینکه سه ماه بعد در محل خدمتم در بنیاد شهید بر حسب اتفاق مسئولیتی که دارم تعدادی از پرونده های شهداء را بررسی می کردم که ناگهان چشمم به عکس حمید افتاد. آری، شهید حمید حکمت پور، شهادت 26 /2 /66 در غرب کشور، عملیات کربلای 10 بر اثر ترکش به تمام بدن. آری، حمید از ابتدا جنگ در جبهه ها بوده با اینکه مدتی در دانشگاه مشهد بعنوان کارمند پذیرش شده بود لکن بخاطر حضور در منطقه بارها استعفا داده بود. عجب تحول و دگرگونی در وجود او هویدا شد که به این افتخار ابدی نائل گردید.

راوی: حسین کریمی

اورکت

روزی که از سوریه برگشته بودیم ، یک اورکت برای حمید آورده بودیم، پس از شهادت ایشان، یکی از برادران، اورکتی را به منزل آورد و گفت: شهید حمید این این اورکت را به من داده بود تا بپوشم. ظاهرا حمید اورکت خودشان را به یکی از برادران مسجد حمزه که گویا اورکت نداشت داده بود.

راوی: کبری ضروری

شناسایی

پنج نفر بوديم که جهت شناسايي مراكز دشمن رفتيم. پس از چند ساعت راهپيمايي به محوطه‌اي ميان ده سنگر عراقي‌ها رسيديم. با مشاهده موقعيت گفتم: اگر وارد عمليات شويم كشته يا اسير مي‌شويم. فوراً دستور عقب نشيني را دادم. ما در حدود پانصد متري سنگر‌ها  توقف كرديم. حميد نارنجك‌هاي همه را گرفت و به تنهايي وارد عمل شد. همه ده سنگر را با افراد داخلش منهدم كرد و سالم برگشت.

راوی: از برادران اطلاعات عملیات لشکر پنج نصر

جنازه

زمانيكه خبر شهادتش را شنيديم، كليه برادران واحد اطلاعات عمليات لشكر 5 نصر در غم و اندوه فراواني فرو رفتيم. به مشهد رفتم تا به خانواده‌اش عرض تسليت بگويم. متوجه شدم جنازه‌اش به مشهد نرسيده و پدرش به فرمانده لشكر 5 نصر مراجعه كرده است تا جنازه پسرش را پيدا كنند. فوراً به منطقه برگشتم و پس از خواندن نماز و گريه و زاري از خدا جهت پيدا كردن جنازه حميد استمداد طلبيدم. خوابيدم و در عالم خواب حميد را ديدم كه مرا به محل جنازه‌اش با دادن نشاني هدايت نمود. از خواب پريدم و شبانه با دوستان به همان محل رفتم و جنازه حميد را پيدا كردم و آن را با نام و ‌آدرس تحويل معراج باختران دادم.
روز بعد پدر حميد را در پايگاه ديدم و خبر پيدا شدن جنازه فرزندش را به ايشان دادم. پدر حميد گفت: مادر حميد من را به منطقه فرستاده، تا اگر جنازه فرزندش پيدا نشد به سنگرش بروم و مقداري از آن را برايش ببرم.

راوی: موسوی (فرمانده واحد اطلاعات عملیات لشکر پنج نصر)

اجازه

در عالم خواب ديدم كه برای زيارت به كربلاي معلي رفته‌ام و مأمورين بعثي از ورودمان به صحن حرم جلوگيري مي‌كنند و نمي‌گذارند وارد شويم. در همين هنگام شهيد حكمت پور را ديدم كه علت عدم ورود ما را به حرم پرسيد. گفتم: بعثي‌ها مانع مي‌شوند و اجازه ورود به ما نمي‌دهند. ايشان دستم را گرفتند و با خودشان به داخل حرم بردند و در آنجا زيارت نامه مفصلي را خوانده و از فيض زيارت مولا بهره‌مند گرديديم.

راوی: جلیل حسینی (کارمند بنیاد شهید مشهد)
 

تصاویر


 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   
 
   


فیلم


دانلود ویدئوشهید حمید حکمت پور در حال گرفتن مصاحبه از شهید سید کمال الدین معتمد الشریعتی


مستند


دانلود ویدئومصاحبه با همرزمان و دوستان شهید حمید حکمت پور


 

hekmatpour-poster

 

عاشق

(پدر شهيد)

برادرانش از آمريكا براي او نامه فرستاده بودند و در آن نوشته بودند شما به انداز خودتان بلكه بيشتر از آن در جبهه شركت كرده‌ايد و يك دست خودتان را هم براي اسلام داده‌ايد چنانچه مايل باشيد ما يك مغازه در بهترين نقطه شهر مي‌خريم تا شما به هر شغلي كه دوست داريد بپردازيد و سرتان بند باشد و مشغول به كار باشيد.

حميد در جواب برادرانش چنين نوشت:

برادران! من از لطف شما بسيار متشكرم ولي تمام پول‌هاي دنيا نمي‌تواند مرا خوشبخت كند چون من عاشق جبهه و دفاع از اسلام هستم.

800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

دیدگاه‌ها   

0 #3 رها 1398-04-22 07:55
با سلام و احترام
خبر مسرت بخش ایجاد صفحه شهید حکمت پور در سایت مدیریت حراست بسیار خوشحال کننده است
ان شالله عملا هم پاسدار آرمان های شهدا باشیم
نقل قول کردن
0 #2 مهدی حافظی 1398-04-18 10:22
به نقل از محدثه سلیمانی:
خیلی ممنون از این حرکت خوبتون
بعضی جاها غلط املایی دیده میشد که اگر تصحیح بشن کیفیت کار رو‌ میبره بالا

ممنون از دقت نظرتون. اشکالات در متن اصلاح شد
نقل قول کردن
+1 #1 محدثه سلیمانی 1398-04-18 09:43
خیلی ممنون از این حرکت خوبتون
بعضی جاها غلط املایی دیده میشد که اگر تصحیح بشن کیفیت کار رو‌ میبره بالا
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تازه ترین مطالب

گزارش تصویری